وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
احمدرضا بود...

برای احمدرضا احمدی وقتی باران بر شیشه میکوبید...می دانید به چه مناسبت...دیروز یکی از روزنامه های صبح تهران (روزنامه ایران) (خبر مرگ او را در صفحه اول نوشت...و امروز آن را تکذیب کرد...

 

احمدرضا بود...

هرچه درخت‌های کوچک خیابان بزرگ تناور شدند،

تو سبزتر شدی.

خیابان پردرختی که جوانی ما را تا همه پاییزها برد،

                                                            و با هر سیاستی که آمد،

شناسنامه دیگری گرفت

احمدرضا بود...

 

دلتنگ‌تر از  این و دورتر از این با تو نبودم

چه خوب که دوست منی.

چرا نم چهره‌ات به من نزدیک است؟

چرا فکری برای صدای شعرت نمی‌کنی؟

صدایی که از انتهای زمستان, سبز می‌خواند و ضرورت را نمی‌داند.

تو را هم باید بعد از مرگت سراغ گرفت؟

 

احمدرضا بود...

 

گفتم صلابت و رعنایی‌ات، شعور بلندت،

دفن خوشمزدگی‌ها می‌شود

تو که می‌دانی کمر به قتل ما دارند

 

احمدرضا بود...

 

در کجای شب، ماهور آمد؟

اختر به کجا رفت؟

خواهران ما چرا شبیه همند؟

من شاهدم

در غیاب هیچ شاعری، شاعر نشدی.

در غیاب هیچ عاشقی، عاشق نشدی.

من شاهدم

عاشقانه بودی.

احمدرضا بود...

 

هیچ وقت مجانی سوار اتوبوس نشدیم.

شاعرانگی‌ات به من هم سرایت می‌کرد.

من یاد گرفتم

جسور بودن کافی نیست،

حیا داشتن کافی است.

 

همه ایستگاه های اتوبوس را

به عشق خانه باید پیاده شد

راه رفتن میان ایستگاه‌ها و صدای سوت تو

جوانی بود

آنچه بود، تو بودی، کافی بود.

 

احمدرضا بود...

ماهور همان شهره بود.

بهترین شعرت تعلیم غرور بود

چرا هنوز هم به وقت بی پولی

کتاب‌هایت را می‌فروشی؟

هنوز هم شوخی دست از سر ما برنمی‌دارد...

 

من رفیقی دارم بزرگ، خیابانی است پردرخت

که با هر سیاستی، نامش عوض نمی‌شود

 

مسعود کیمیایی.


چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ توسط  الی





سبزینه

من غیر از وبلاگ قبلی ام دو وبلاگ دیگر هم داشتم که هر دو در زمانی فعالیت داشتند... یکی را که مدتی است حذف کرده بودم...وبلاگ دیگرم با نام سبزینه قرار بود سفرنامه حجم باشد در قالب نامه هایی به صاحب  آن گنبد سبز...راستش دیشب داشتم آن وبلاگ را هم پاک میکردم که دلم نیامد نامه هایش را پاک کنم میگذارمش اینجا تا اگر دلم خواست روزی بخوانمش...به خصوص که با تمام وجود مشتاق دوباره دیدن آنجا هستم ...

 

نامه اول؛ خواهش

سلام آقای من...!

من رو به یاد داری... چند ماه پیش بود ... یادت هست...از همه جا و همه کس بریده شده بودم... احساس می‌کردم دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم... فقط خدایمان می‌داند که در چه حال نکبت‌باری بودم... زندگی برایم سخت شده بود... نفس کشیدن هم حتی... شب بود روی تختم دراز بودم... تلویزیون را روشن کردم و چشمم خورد به تصویری از سبزترین گنبد دنیا... دلم بالا آمد... انقدر دگرگونم کردی که ... آنها اشک نبود آنها وجودم بود که داشت از چشمانم بیرون می‌ریخت... زائرین مسجدت روی آن سنگ‌های سفید نشسته بودند و دعای کمیل می‌خواندند... همزمان با آنها خواندم و خواستم فقط خواستم اجازه دهی من هم روی آن سنگ‌ها بنشینم دعا بخوانم به گنبدت زل بزنم و دلم را ... وجودم را بیرون بریزم... خواستم بیایم نه برای خودم که خودت بهتر می‌دانی... فکر می‌کنم همان شب بود ... بله دقیقاً همان شب بود که از خدایمان خواستم اگر نعمت دیدن خانه‌اش و گنبد سبزت را به من دهد برای خودم هیچ چیز دیگری نخواهم ... خودم را هیچ کنم ... فقط در برابر یک خواسته‌ام ...

در میان همان گریه‌ و سنگینی چشمم به خواب رفتم و تا صبح خواب می‌دیدم که در گوشه‌ای از آن سنگ‌فرش‌ها نشسته‌ام و بی‌هیچ حرفی سکوت کرده‌ام و اشک‌ها می‌آید...

فردای آن روز بود که بهتر از همیشه بودم و می‌دانستم که گویی به زودی مسافر خانه‌ خدایمان هستم...حکمت خدا من را به شگفت آورد...‌ آن روزها فقط گویا اسمی برای حج نوشته شده بود و یا شاید نشده بود...از آن روزها جز آن عشق و شور چیزی یادم نیست...

نامه دوم؛ یقین

سلام آقای من...!

آن روز می‌دانستم که دیر یا زود کسی پیغام می‌دهد که باید به زودی بار و اسباب را ببندیم و راهی شویم... به هیچ عنوان به این موضوع فکر نمی‌کردم که آدم‌های بسیاری در انتظار دیدنت هستند... فقط می‌دانستم که بایدی هست که تو را به زودی ببینم... چند روزی بود که در ذهنم مقدمات سفر می‌چیدم... محبوب دوست‌داشتنی مرا که پر از درد بودم و اشک در آن انتظار نگذاشتی... تلفن ... دعوت‌نامه را فرستاده بودی... پای تلفن دادی زدم که مامان باید راهی شویم به زودی زود...

 

نامه چهارم؛ شور

سلام آقای من...!

یادت هست چه شور بی مانندی داشتم؟... هر روز اولین جایی که در این دنیای مجازی می‌دیدم سایت لبیک بود... یادت هست چه هیجان عجیبی بود؟... می‌خواستم زودتر بدانم کی راهی دیدارت هستم... هر روز دلشوره و شور... می‌خواستم زودتر خدمتت بیایم و بخواهم برایم دم مسیحایی‌ات را بدمی... آن روزها نمی‌دانستم رویم می‌شود بین این همه آدم، بین این همه مشکل، حرفی از غم‌هایم پیشت بزنم... آن روزها هم سخت می‌گذشت ... حالا فهمیده‌ام گویی سختی با زندگی من عجین شده... به دست آوردن‌هایم زیاد است و از دست دادن‌هایم کم و گزنده ... طوری که دوست دارم همه دست‌آوردهایم را بدهم و از دست داده‌هایم را فقط اندکی به دست آورم... اما... امروز می‌دانم که درست روی خط حکمت خدایم اگر می‌دهد لطف است و رحمت و اگر نمی‌دهد و می‌گیرد بی‌شک آن هم رحمت است...

آن روزها آنقدر آمدم و رفتم تا روز اولین همایش عمومی معلوم شد... آنجا دخترها و پسرهای زیادی فقط و فقط به عشق تو و خدایمان  آمده بودند... آن روز بغضی عجیب راه گلویم را بسته بود...  حرف‌ها جنسی تازه برایم داشت... تو می‌دانی که عشق من به خدا تا کجای وجودم را گرفته ... گویا قرار بود برای آشنایی با بحث و فلسفه حج و ... برایم چیزهایی بیاید که  نیامده بود... اما عشقبه دیدار، فلسفه و بحث و جدل را نمی‌گنجد... می‌خواهم بیایم فقط برای عاشقی... بعد از آن جلسه باز هم باید صبر می‌کردیم و انتظار... روز بعد از آن جلسه بود... بسم‌الله گفتم و مشخصات را زدم و چشمانم را بستم تا بگویی کی؟... آمد ... 4 اردیبهشت 88... اشک‌ها می‌آمد ... شور عجیبی داشتم...

نامه پنجم؛ انتظار

سلام آقای من...!

 

این پنجمین نامه ای است که قبل از سفرم برایت می نویسم... نمی دانی چه احساس بی نظیری است وقتی می دانم هفته دیگر همین موقع ها دیگر می توانم پیشت باشم... حس بسیار عجیبی دارم...دو روز پیش دومین و آخرین جلسه با مسئولین کاروانمان بود... بار سفر رو نیمه و نصفه بستم... روی لیست بلندبالایی همه چیز رو نوشتم که چیزی فراموش نشه... استرس تمام وجودم را گرفته... همه فکرم شده این سفر... همه وجودم... قرآن و تسبیح ارزشمند امام زاده صالحم که هر موقع دستم می گیرم میشم پر از آرامش از قبل بهم نزدیک تر شدند...

این چند روزه روزهای سخت و پرکاری بود... انرژی زیادی از دست دادم... ناراحتی پاهام به اوج رسیده... تمام ترس و لرزم از اینه که اونجا اونطور که باید و شاید نتونم از پس کارهام و این ۱۲ روز بربیام... فقط از خدا خواستم به من انرژی بده... از جلسه دو روز پیش نذر کردم برای برآورده شدن همون یه خواستم همون یه خواسته ای که می دونم برای خدامون هیچ کاری نداره ... سه روز توی مدینه پشت هم روزه بگیرم...

میشه یه خواهشی ازتون بکنم؟... میشه واسطه بشید پیش خدامون که یک کم هوای من رو محکم تر داشته باشه توی این چند وقت...

خدایا چقدر دلم وا می شه وقتی اینجا می نویسم... خدایا از این سبزینه جایت متشکرم که بی شک این انگشتان من ناتوان نیست روی کیبورد این دست خداست رو دستانم... حالا از امروز کاری ندارم در بین انبار کارهای مانده ام جز انتظار...

نامه ششم؛ قرار

سلام آقای من ...!

چند شب است خوب به خواب نمی‌روم... تمام روز و شب دلهره دارم... اضطرابی بزرگ... گویی امتحان سختی در راه است... بار سفرم را تقریباً بستم... چند ساعت پیش بالاخره فهمیدم کی عازم دیدارت هستیم... قرار است ساعت 8 شب در ترمینال 1 فرودگاه مهرآباد جمع شویم و راهی ... احتمالاً پرواز ما به سوی شهر مدینه... به سوی بارگاه سبزینه‌ات ساعت 12 شب به وقت ایران است ... انتظار از همه چیز سخت‌تر بود... باور کن...

نامه هفتم؛ پرواز

سلام آقای من ...!

چند ساعت دیگر مانده به پرواز ما...

اما دلم پرواز کرده است به دیدن گنبد مسجدتان و دیدن اولین بار خانه خدایمان...

 

این نامه ها قرار بود تا روز بازگشت ادامه پیدا کند که مشکلات متعدد و امور گلایه آمیز زیاد من و گفتگوهایی دردناک با آن بزرگوار مانع شد... آن نامه ها برای همیشه در دلم می ماند و اینها اینجا برای خواندن...چون پر است از شور و عشق و حال



چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ توسط  الی





این پست رو نوشتی که چی؟

کسانی که فکر می‌کنند خواندن اینجا به خودشان تهمت و دروغ و افتراست خواهش می‌کنم اینجا را نخوانند تا نیاز به فحاشی پیدا نکنند تا من هم بخوانم و بگم که چی ...اینجا تنها جایی است که مطمئن هستم مال من است... من در لحظاتی که تنهای تنها هستم و دیگر هیچ کسی در کنارم نیست حتی یک پشه پر نمی‌زند مطمئن هستم چشمانی که چشم نیست ولی هست مرا می‌نگرد و تنها حالی است که نمی‌گویم که چی...

این روزها همش می‌گم که چی...برای من خیلی خیلی تلخ و تهوع آور است... صبح‌ها البته ظهرها تا ساعت 1 می‌خوابم...عاشق خواب ساعت‌های 9 صبح تا 1 ظهر شده‌ام...پر است از اتفاق... داستان می‌بینم انگار... وقتی بیدار می‌شوم به عادت همیشه‌ام که صبحانه نمی‌خوردم نه میلی به صبحانه دارم و نه اشتهایی برای نهار... مامان این روزها تنها نهار می‌خورد...چرخی در خانه می زنم و هیچ جایی پیدا نمی‌کنم جز تختخواب خودم... دراز می‌کشم و کمی به سقف اتاقم و ترک روی دیوار نگاه می‌کنم و رصد می‌کنم که آیا بیشتر شده یا نه... لپ‌تاپم را از روی زمین برمی‌دارم تصمیم می‌گیرم کارهایم را شروع کنم...مدتی است کارهایم را خیلی پرت و پلا انجام می‌دهم و هیچ کس نمی‌گوید چرا...انگار همه از همین سطح کار کردنم راضی هستند... و این حقوق خوبی که به خصوص در این مدت دارم دریافت می‌کنم هم رمقی برای بیشتر کار کردن در من نمی گذارد... تنبلم کرده... صفحه حرف «ش» کار کلیدواژه‌نامه مثنوی را که در هر حال ویرایشش هستم باز می‌کنم... این شین هم برایم دردسری شده...شاه...شاهزاده...حالم بد است... حوصله ندارم...تصمیم می‌گیرم بروم در نت... صفحه وبلاگم را باز می‌کنم ...از ورودم به بلاگفا خوشحال نمی‌شوم...پیام‌های خصوصی اعصابم رو خط خطی می‌کنه ...یک عده می‌گن حتماً دیوونه شدم...دیوونه نه ولی خیلی خسته شدم از این دلسوزی‌ها...از این انتقادها و از این چرندیاتی که برایم می‌نویسند... ولی نمی‌خواهم کم بیارم...اصلاً من هیچ وقت کم نیاوردم...از نت خارج می‌شوم می‌روم سراغ داستانم ...دیگر تمام شده فقط یک دور بازخوانی می‌خواهد و نگاه‌های آخر... تا دیشب خیلی دوستش داشتم ولی امروز ... دوستی می‌گفت تأثیر گذار نیستم...آخه آدمی به این وضعیت اگه خودش رو جمع کنه هنره به چه دردش می‌خوره تأثیرگذاری... تصمیم می‌گیرم سه داستان اخیر رو بذارم توی داستانخانه ولی باز به خودم می‌گم که چی...که کی بخونه...کی که چی بگه خوبه یا بد...به به یا چرند بود...یه دوست قدیمی زنگ زده که دورة جدید کلاس داستان نویسی حسین سناپور آغاز شده...می‌گم که چی... گوشی رو که قطع می‌کنم با خودم به یاد میارم که چقدر بی‌نهایت این مرد رو دوست داشتم و البته هنوزم دارم... یکی از دوستان ازم قول کار گرفته... ولی هنوز توی صحبتهام با آقای دکتر نتونستم درست و حسابی در موردش صحبت کنم...می‌دونم این کار از دستم برمیاد ولی باز آخرش می‌گم که چی... یکی دیگه از دوستام ازم خواست توی کلاسهای داستان‌نویسی چهارشنبه‌های دانشگاه شهید بهشتی حاضر شم...کلی ازش تعریف کرد ولی من با خودم می‌گم که چی... دیشب حوالی ساعت 9 شب تلفنم زنگ خورد بدون نگاه کردن به صفحه گوشی رو جواب دادم آقای دکتر بود بیچاره وقتی حال من رو دید یادش رفت بگه کارها تو چه مرحله‌ای...گفت بیا پیشم و منم نه گذاشتم و نه برداشتم و گفتم کی چی( دقت کنید که این مرد تنها یاور و یار این روزها و شبهای منه و داره با عشق تحملم می‌کنه)...وقتی توی خونه حرف ازدواج مجدد به میون میاد باز هم بی اختیار می‌گم که چی... شبها جهنم من از ساعت 12 شب آغاز می‌شود...آدمی که تا ساعت 1 بخوابه که 12 شب خوابش نمی‌بره...خلاصه همه می‌خوابن و من تند تند می‌نویسم...دستهایم روی صفحه کیبورد لپ تاپم از این ور به اون ور قل می‌خوره... این روند ادامه داره تا ساعت 4 صبح بعد از خوردن دو سه تا قرص درجه یک شاید کمی خوابم بیاد...تازه موقع خوابم باز می‌گم بخوابم که چی... وقتی دیروز داشتم با یک دوست که اتفاقا پزشک هم هست در این دنیای مجازی صحبت می‌کردم به هم گفت: افسردگی شدیده خیلی از علائمت هم حملات عصبی است... و من گفتم که چی... و اون کلی به هم خندید و گفت البته که چی...

پ.ن 1: این حالِ این روزهای منه که فوج فوج خصوصی از من سؤالش می‌کنید...تو رو خدا تمومش کنید...اینها رو هم ننوشتم تا برام دلسوزی کنیدها...همین طوری نوشتم و گفتم می‌ذارمش تو وب... من اصلاً نیاز به ترحم ندارم... روزی که گفتم باید زندگی اشتباهم رو که گند از همه جاش داشت بالا می‌رفت خراب کنم و از نو و تر و تازه بسازمش مطمئن باشید به این روزهاش هم فکر کرده بودم...انتخاب کردم ... و خودم تصمیم گرفتم... گاهی زندگی انقدر به آدم فشار میاره که فکر می‌کنی خراب کردن و دوباره ساختن بهترین راه ممکنه... و اینجا تنها جایی بود که به خودم نگفتم که چی...

پ.ن 2: این حالت حال امروز من نیست ...حالی است که دو سالی با من بوده و حالا من دارم سعی می‌کنم با از بین رفتن مشکلات خودم را بازسازی کنم... خدایا تو می‌دانی و بس...البته ممکنه تو هم بگی وقتی تو همت نمی‌کنی من این کارهایی که ازم می‌خوای انجام بدم که چی...

پ.ن3: من قرار بود جلسة نقد راه بندازم ولی با این حال که شرحش رو دیدید فقط در توانم همینه که بتونم مقدمات کار کتاب خودم رو انجام بدم ...الان تو شرایط انجام چند کار نیستم...و تازه هی دارم تکرار می‌کنم که چی...

پ.ن4: این روزها یکی از دغدغه‌های شیرینم که کمی آرومم می‌کنه علاوه بر نوشتن عکاسی است... یه روزی فکر می‌کردم اگه یه دوربین توپ داشتم حتماً عکاس خوبی می‌شدم چون با کامپیوتر هم زیاد بلدم روی عکس کار کنم ...ماه پیش کلی پول دادم یک دوربین فوق‌العاده خریدم ولی وقتی آوردمش خونه به خودم گفتم که چی...یه سری عکس از یه مهمونی خانوادگی انداختم یه جورایی روتوشش کردم و دیروز ظاهر شده دیدمشون...فوق‌العاده شده...فوق‌العاده...البته مثل همیشه خودم تو هیچ عکسی نیستم چون پشت دوربینم... کلی همه خوششان آمده بود نگاهم کردند ولی من آمدم توی اتاقم و به خودم گفتم خوب که چی...

 

 نگاه های شما(7)



دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ توسط  الی





از گذشته ها

چند روز بود دلم می‌خواست وبلاگم رو از  وضعیت اسف‌بار پست قبل دربیارم...چرا اسف‌بار؟.... برای بعضی ها امر  مشتبه شده بود و نظراتی ارائه داده بودند که بنده هم راحت حذفشان کردم و نتیجه گرفتن گذاشتن بعضی از حرفها و پستها جنبه میخواد که فعلاً من جنبه روانیش رو ندارم... واقعیت آنکه فروغ‌خوانی بنده به قدیم‌الایام برمی‌گرده ...حالم رو خوب می‌کنه از اینکه یه آدمی یه روزی خیلی قدیم تر از اینها زندگی رو اینجوری می‌دیده حال می‌کنم چون بعد از این همه زمان می بینم هنوز خیلی از ما زندگی رو اینجوری می‌بینیم...

بعد از چند روز دنبال بهانه ‌گشتن خودش با پای خودش آمد... بهانه‌ای از گذشته‌ها... که مرا به سال 81 به بعد برد...سالی که وارد دانشگاه شهید بهشتی شدم درست یا نادرستش رو نمی‌دونم چون آنهایی که نمی‌دانید بدانید که بنده از شروع تحصیلاتم قرار بود ادبیات نمایشی بخوانم و هی و هی دست تقدیر ما رو انداخت توی ادبیات فارسی و حالا هی داریم ریشه می‌کنیم در این ادبیات...بهانه‌ام هم حضور دختری به نام نگار بود...همکلاسی و دوست من در آن دانشگاه که گاهی خیلی خیلی عین هم فکر می‌کردیم و یه جوری زندگی رو یه جور می‌دیدیم...حالا بعد از مدتها بی خبری من رو در زاویه دید پیدا کرد و خیلی حالم رو عوض کرد ...باعث شد برم آلبوم‌های دوره دانشگاهم رو نگاه کنم ...اون موقع بیشتر عکسها آنالوگ و چاپی بود روی این حساب ما هم درست و درمون آلبوم داشتیم نه مثل الان خدادتا فایل دیجیتالی... دلم خواست چند تا از عکسها رو بذارم برای یادگار... البته اگه کیفیت بالا نداره ببخشید دیگه اسکنشون کردم...

عکس اول: این عکس مربوط به 16 آذرسال 1382 بود اون موقع‌ها مثل 16 آذر 1388 که نبود(میدونید این جمله رو برای چی نوشتم؟ الان همه این جمله 16 آذر 1388 رو دارن ورت و ورت سرچ می‌کنن بعد میان اینجا  خلاصه آن روزها دوران دوران سید محمد خاتمی جان بود!!!!!!!!!!!! )ما جشن گرفته بودیم و منم رئیس همیشگی کلاس...(من تنها دختر نشسته جمع هستم!!!!!!!!!! و نگار تقریبا بالای سر من است دومین نفر ایستاده از سمت چپ)...هی...یعنی الان کجان این بچه ها؟

         16 آذر 82 به روایت زاویه دید

عکس دوم: این عکس مربوط به فروردین 84 ...راستش تاریخش رو ننوشته بودم پشت عکس یادمه رفته بودیم کوه (درکه) که البته چندین قدم با دانشگاه ما فاصله داشت...ببینید ما چه کشیده بودیم 4 سال...هر روز کوهنوردی....(من آخرین نفر سمت چپ هستم)

               کوهنوردی به روایت زاویه دید

عکس سوم:  اما این عکس...این عکس هم من رو پرتاب کرد به اوایل سال ۸۴... مجموعه این عکسها هم در آلبوم دانشگاهم بود... فکر کنم عده‌ کمی اینجا رفته باشن... اینجا سر مزار حسین پناهی است... یادش به خیر ...من داستانی دارم برگرفته از زندگی این هنرمند به نام«میلاد مردی که عاشقانه بر خاک مرد» این داستان البته ادای دین من به هشت سال دفاع مقدس هم هست که در دومین جشنواره سرود دماوند یکی از داستانهای برگزیده شده بود...بعد از اون داستان ما با یکی از دوستام که فیلم‌ساز بود صحبتهایی کردیم و قرار شد که اون یه فیلمی از حسین پناهی بسازه  خلاصه در راه انجام مقدمات کار بود که به ناگاه حسین پناهی رفت...مدت زیادی گذشت و باز حرف ساختن فیلم شد... من در واقع در فیلم کاره خاصی نبودم فقط مشاور دوستم بود ...فیلم دیالوگ نداشت و فقط نریشن...قرار بود نریشناش رو من البته از روی داستان بنویسم...من هم در سفر گروه در آن دوران همراه بودم و با هم به یاسوج سفر کردیم و بعدش هم به سمت روستای حسین پناهی رفتیم و دژکوه که مکان اصلی در داستان من هم بود...جایی که هیچ وقت ندیده بودمش ... دژکوه در این عکس هم سایه‌اش از آن دورها آشکار است... بد جایی است...نه بد ها ...از آنجاهایی است که تا مدتها خرابت می‌کند...من کلی اونجا دوست پیدا کرده بودم ... گروه داشتند فیلم حسین پناهی می‌ساختند و من در خانه‌های آنجا دنبال بوی زندگیشان بودم... وای خدای من عجب روزهایی بود...نهار آن روز هم من ولو بودم خونه یکیشون...تازه جذابیت ماجرا اینکه یکی از پیرزن‌های اونجا برای پسرش که عکسش رو هم دارم(عزیزم!!!) از من خواستگاری کرد!!! خلاصه خیلی باحال بودم... اصولا نمی‌دونم چرا انقدر من مورد توجه دهاتی‌ها هستم!!!!!!!!!! خدا عالمه و بس...این هم از شانس ماست دیگر... به قول قدیمی ها پیشونی ما رو کجا می‌شونی...

حسین پناهی به روایت زاوبه دید

این عکس بعد از پایین آمدن ما از دژکوه گرفته شد...انقدر خسته و کوفته بودیم که نگید و نپرسید...  هیچ وقت یادم نمی‌ره برای بالا رفتن از دژکوه چه کشیدیم...چند تا دختر بودیم و البته به تعداد متنابهی پسر یک وانت آوردند و گفتند بپرید بالا! ...ما هم تا آن روز وانت سوار نشده بودیم...خلاصه به هزار بدبختی رفتیم بالا...بعد هی شیب راه بیشتر شد هی بیشتر شد هی بیشتر شد ...کار به جایی رسید که اسلام از شدت به خطر افتادن داشت به ورطه نابودی کشیده می‌شد...من که یک آن فقط دیدم انگشت سبابم به میله‌های نرده وانته و بدنم در آسمان‌ها...خدا این عناصر ذکور را خیر بدهد در این مواقع...بعد که رسیدیم بالا خیلی قشنگ خاک‌ها را تکان دادیم و به راه خود بدون توجه به اینکه اتفاقی افتاده باشه ادامه دادیم... بعد فکر کنید دوباره این راه را با وانت با فلاکت برگشتیم... صورتها آفتاب سوخته...خاکی...کثیف... زخمی(آخه من پام در حین راه رفتن در میان بوته ها گرفت به خاری و پاره شد) ... داغون...برگشتیم پایین...بعد رفتیم چند تا شقایق برای حسین پناهی از دشت شقایق اونجا کندیم و گذاشتیم سر مزارش و  نشستیم عکس انداختیم و این شد حاصلش...اون سفر یکی از پر خاطره‌ترین سفرهای من بود که شاید روزی سفرنامه‌مون رو گذاشتم تو وبلاگ... یعنی انتهای خنده‌اس...فکر کنم من این عکس واضح است...

 

پ.ن: فیلم محاکمه در خیابان مسعود کیمیایی از چهارشنبه می‌آید...خودش قول داده مثل حکم و رئیس نیست و از تبار قیصر و گوزنهاست...چه کنیم عشق کیمیایی بیچارمون کرده به مولا!!!!!!!!

  نگاه های شما(13)



سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸ توسط  الی





سهم

سهم هر کدوم از ما توی این دنیا چیه؟

به سهم خودم به سهم دیگران و خیلی چیزهای دیگه این روزها فکر می‌کنم...

 

 

اینها هم فقط یک فروغ خوانی شبانه است و حالی شبیه من:

حالا ساعت 10 شب است همه خوابیده اند و من تنهای تنها توی اتاقم نشسته ام و به تو فکر می کنم اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من می دانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید . در من نیرویی هست . نیروی گریز از ابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس می کنم و می بینم که در این زندان پابند شده ام . من اگر تلاش می کنم برای این که از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیا های دیگر و سرزمین های دیگر جالب و قابل توجه است نه . من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمی کند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه ی دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد . من می خواهم زندگی ام بگذرد . من زندگی می کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم نه برای این که زندگی را دوست دارم . پرویز حرفهای من نباید تو را ناراحت کند . امشب خیلی دیوانه هستم. مدت زیادی گریه کردم . نمی دانم چرا فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمی کردم خفه می شدم . تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی کند . مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب ها دنبال جواهر می گردم . پرویز نمی دانم برایت چه بنویسم کاش می توانستم مثل آدم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم . کاش یا لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند . کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب بدهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند . کاش می توانستم برای کلمه ی موفقیت ارزشی قایل بشوم . آخ تو نمی دانی من چه قدر بدبخت هستم . من در زندگی دنبال فریب تازه ای می گردم ولی افسوس که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم . من خیلی تنها هستم امروز خودم را توی اینه تماشا می کردم . حالا کم کم از قیافه ی خودم وحشت می کنم . ایا من همان فروغ هستم همان فروغی که صبح تا شب مقابل اینه می ایستاد و خودش را هزار شکل درست می کرد و به همین دلخوش بود . این چشمهای مریض . این صورت شکسته و لاغر و این خط های نابهنگام زیر چشم ها و پیشانی مال من است ؟ به خودم می گویم چرا تسلیم احساساتت می شوی ؟ چرا بی خود زندگی را سخت می گیری ؟ چرا از روزهایی که می گذرد و دیگر تجدید نمی شود استفاده نمی کنی ؟
 پرویز جانم استقامت کردن کار آسانی نیست . نا امیدی مثل موریانه روح مرا گرد می کند . ولی در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام گاهی می خندم و گاهی گریه می کنم اما حقیقت این است که خسته هستم می خواهم فرار کنم . می خواهم بروم گم بشوم . با این اعصاب مریض نمی دانم سرانجامم چه می شود. خیلی چیزها را نمی خواهم برای تو بنویسم پرویز کار من خیلی خراب است . اگر از اینجا نروم دیوانه می شوم . وقتی می گویم باور کن امروز توی خیابان نزدیک ظهر حالتی به من دست داد که به کلی نا امیدم کرد هیچ کس نمی تواند درد مرا بفمد همه خیال می کنند من سالم و خوشبخت هستم در حالی که من خودم خوب حس می کنم که روز به روز بیشتر تحلیل می روک گاهی اوقات مثل این است که در خودم فرو می ریزم . وقتی دارم توی خیابان راه می روم مثل این است که بدنم گرد می شود و از اطرافم فرو می ریزد . من هیچ موضوعی را بزرگ نمی کنم حتی از گفتن بسیاری از ناراحتی هایم خودداری می کنم تا اطرافیان خیال نکنند که من ادا در می آورم . اما تو این را بدان که من دیگر نمی توانم تحمل کنم . دلم می خواست یک نفر بود که من با اطمینان سرم را روی سینه اش می گذاشتم و زار زار گریه می کردم . یک نفر بود که مرا با محبت می بوسید . پرویز بدبختی من این است که هیچ عاملی روحم را راضی نمی کند گاهی اوقات پیش خودم فکر می کنم که به مذهب پناه بیاورم و در خودم نیروی ایمان را پرورش بدهم . بلکه از این راه به آرامش برسم اما خوب می دانم که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با نا امیدی به خاکستر آن خیره می شوم و به زن های خوشبختی فکر می کنم که توی خانه ی شوهریشان با رؤیاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته هاشان را نشخوار می کنند .
 پرویز خیلی نوشتم همه اش هم مزخرف . اما تومرا ببخش چون خیلی ناراحت هستم .


شاید این را شنیده ای که زنان
در دل ”آری" و "نه“ به لب دارند

 نگاه های شما(12)



پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ توسط  الی





امام رضای من...

این سومین سال پیاپی است که چشم انتظار دیدنت بودم و تو مرا به سوی خود کشاندی...خدایا شکرت...خدایا شکرت...خدایا شکرت...این تنها جمله ای بود که فکر کنم ده بار نه نه صدبار و شاید خیلی بیشتر گفتم...آقای من تو میدانی در این سه سال با من چه کردی... می دانی از کجا به کجا کشاندی ام... آقای من این بار به سویت آمدم با بارهایی از شکایت بارهایی از نفرت و کینه و تو مرا آرام کردی و می دانی این آرامش چقدر برایم مهم بود...آقای من تو مرا راه بردی از این طرف به آن طرف تا به من یاد دهی...تا مرا ...خدایا چرا نمی گذاری این بغض ها و گریه ها کنار بروند و من حرفم را بزنم...این گریه ها مانع میشود...نفسم بالا نمی آید برای حرف زدن...خدایا تو میدانی و من و آقایمان که چه ها بر سرم آمد و اگر شما نبودید من هیچ بودم...من نبودم...همان وقتهایی که داشتم به مردن فکر می کردم...همان وقتهایی که داشتم به عمق سیاه پیدا از  پنجره آن اتاق ننگین فکر میکردم...همان موقع ها که میگفتم نترس فقط یک آن است و تو می آمدی و چطور خودت را بین من و اتفاق می انداختی به من یاد دادی نترس ولی نه از کشتن از زندگی...بمان ...زنده بمان و حالا من هستم...هیچ وقت آن روزهای سخت و تاریک را که به ظاهر آرام بود و در عمق من اشک و درد یادم نمیرود...خدایا آن روزها تو بودی ...آن روزها... آقای من تو مرا آرام کردی و من آرام شدم ... آقای من ... این بار غمهایم را ریختم در آن صحن مقدس مرا ببخش...خدایا چه کردی ...او را از کجا به کجا آوردی و برایمان مأمنی ساختی برای گریه ها و بغضهایمان...خدایا می دانم که می دانی چه کنی...این بار که آمدم غمها را از دلم شستی تا فقط بنشینم و عاقبت را ببینم و حالا من منتظرم یا غریب الغربا...

فردا روز مبارکی است و من برای میلادت جشن گرفته ام...میدانم که می آیی آقا در جشنت...خانه مان را روشن و سبز کن ...یا علی بن موسی الرضا یا دار و ندار من حاجت همه رو برآورده کن و آخر از همه من را هم فراموش نکن...

شما نیز زمزمه کنید ...

 

 نگاه های شما(10)



پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ توسط  الی