وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
درباره من، الی، آنا و پست مدرنیمان

 مدتی هست که در حال نوشتن یک داستانم که گویی دیگران می‌گویند پست مدرن است...قصد دارم از این حرف و گفتار این شکلی‌ها فکر نکنید این سبک رو نمی شناسم!...البته من توی نوشتن خوشبختانه و یا متأسفانه(از دید برخی) درگیر سبک نمیشم و به درونیات خودم مراجعه میکنم...در ادامه مطلب یه مقاله خیلی خوب گذاشتم از پست مدرنیسم...نویسنده این مقاله خانم دکتر منیره احمد سلطانی هستند همسر دکتر فرزاد عزیز جان خودمون ...شاید یکی از بهترین فیلمهای پست مدرنی که چند وقت اخیر دیده بودم فیلم درباره الی بود...اصولاً فیلمهای اصغر فرهادی و البته در همکاری با مانی حقیقی رو خیلی دوست دارم...احساس میکنم یه سر و گردن از فیلمهای سینمای ما بالاتره...امروز با خوندن مقاله خانم دکتر متوجه شدم که انگار یه کم نوآوری این فیلم برداشتیه ...اقتباسیه...تقلیدی...و خلاصه نوآوری نیست...چون با خوندن این مقاله مطمئناً متوجه شباهت عجیب این فیلم با فیلم حادثه در یک قایقرانی تفریحی(البته دقت کنید ماجرا یا رویداد هم  ترجمه شده نام فیلم)  اثر آنتونیونی خواهید شد... البته این چیزی از ارزشهای درباره الی کم نمی کنه...جالبه که اسم شخصیت این داستان آنا است... می‌دونید جالبیش کجاست؟ نه دیگه...

من وقتی درباره الی رو دیدم از لحظه اول حسی شخصی به من می‌گفت الی یعنی الناز آخه خیلی‌ها الی صدام میکنند... حالا نکته اینجاست که ما یه همسایه داشتیم خارجکی... بچه دو ساله ای داشت که نمی‌تونست بگه الناز به من می‌گفت آنا... حالا می‌بینید دنیا رو...

حالا دارم دنبال این فیلم میگردم  برای تحقیق بیشتر 

 

 پ.ن: دو روزه بدجوری دلم براش تنگ شده... برای حرفهاش و همه چیز... یاد اون روزی می افتم که با نهایت تواضع همیشگیش اومد پیش ما نشست و ما داستانش رو نقد کردیم و من چه بی پروا حرف زدم و اون با لبخند به من گوش شده بود... یعنی میشه یه روز تمام استادهای ادبیات از بحث زبان فارسی بیرون بیایند و به ادبیات بپردازند... شعر ...داستان...ادبیات ...بگذریم...فارغ التحصیلی ام بد دردیه ها یه چیزیه تو مایه های بازنشتگی انگار

(خبر خبر روزنامه: از ۲۹/۸/۸۸ فیلم صداها اثر فرزاد مؤتمن نمایش داده میشود .سینما روهای فرهنگی لطفاً برای دیدن فیلم به سینما تشریف ببرید...از ویژگی های این فیلم روایت عقب به جلوی فیلم است. یعنی ما اول درگیر یک دعوا و اتفاق می شویم و از آن پس به تدریج جا خالی های فیلم پر می شود.)

 

    نگاه های شما(31)



ادامه مطلب


دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸ توسط  الی





عاشقانه ای برای مردی از جنس بلور

 

اگه یکی رو خیلی خیلی خیلی دوست داشته باشید و  بخواهید براش یه چیزی بنویسید چی می‌نویسید؟ راستش الان دارم مدتیه فکر می‌کنم... ده بار شروع به نوشتن کردم و پاک کردم... نمی‌تونم... هیچی نمی‌تونم بنویسم(در ضمن ناآشناها در جریان باشند که من ید طولایی دارم در پدیده بالا منبر رفتن) آخه احساس می‌کنم هیچ حرف و هیچ کلمه‌ای نمی‌تونه احساس من رو به اون شخص بیان کنه...راستش 24 مهر برای من یه روز بزرگه...یه روز با ارزش و امسال خیلی خیلی مهم‌تر و باارزش‌تر...چون حالا کسی رو شناختم که می‌دونم تو سخت‌ترین شرایط و ایام با من بوده و هست...و من توی این مدت در کنار دوستان خوبی که داشتم فقط به خاطر عشق بی نهایتم به او زنده ام و زندگی را دارم...

برای همین روی یک کاغذ، بزرگ نوشتم:

دوستت دارم نه برای آنچه که هستی بلکه برای آنچه که هستم وقتی با توام

 

  نگاه های شما(26)



دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸ توسط  الی





زمانی برای مستی من

سلام خدمت دوستان عزیز

راستش دیدم انقدر همه پست قبل رو خوندند! تصمیم گرفتم خودم هم سنگین و رنگین پست جدید بذارم...البته با اجازه دوستان نظرات مرتبط رو هم منتقل کردم به این پست...گفتم آخه بعدها اومدیم سالی ماهی یکی اومد اینجا رو بخونه می‌بینه خوب نظرات هیچ ربطی به این پست نداره...بنابراین مطلبی می نویسم در ارتباط با نظرات!!!!!!!!!!!!کار دنیا رو می‌بینی

بله بالاخره ما از پایان نامه کذایی خود دفاع کردیم...البته بنده خدا این پایان‌نامه کوچکترین آزاری به جسم و روحمان نگذاشت و در مدت کوتاهی (بسیار کوتاهتر از آنچه شما دوست عزیز می‌پندارید به پایان رسید) با توجه به این مسایل و هزاران مسایل دیگر نتیجه تصور بنده بر آن بود که احتمالاً نمره ما در حدود 18 باشد... چون اصولاً نمره بیست در دانشگاه جذاب ما معنای زیادی ندارد... نگفتم نوزده هم که سطح توقعم بالا نرود که اگر کمتر شدم ضربه روحی به بنده وارد نشود... اما بیست...بله بیست نمره‌ای بود که به این جنابعالی داده شد و بنده بسی کیفور و متحیر شدم فراوان...آی این قسمت از فیلم پایان نامه که نمره رو اعلام می کنند جذابه برام...قیافه خودم رو میگم ها...در ضمن در ادامه سلسله کارهای متحیرالعقول بنده در این پژوهشگاه جان دل این بود که پایان نامه بنده برای نخستین بار در کلاس شماره 2 برگزار شد به صورت یه کم صمیمی شایدم خیلی صمیمی... اصولاً من عادت دارم هر چند ماه یکبار یک حرکت از خودم در این محیط کوچک و صمیمی انجام دهم...پس منتظر چندمیش باشید...

 

 نگاه های شما(16)



جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸ توسط  الی





ماجراهای شگفت انگیز در شب قبل از پایان نامه؟!

سلام بر دوستان...راستش این جنابعالی فردا ساعت 1 پای میز محاکمه باید از پایان نامه اش دفاع کند...اما هنوز خبری از متن دفاعیه نیست و دارم اینجا و اونجا کامنت گذاری میکنم...جایتان خالی الان کلی از مجالسم رو در وبلاگ دوست جانمان با گریه خندیدن ابراز کردیم اصولی هی این بلاگفا میگفت زیاده برو بعدی و اینها...

 اما امروز یک ماجرای بسیار جالبی برایم اتفاق افتاد خواستم کمی اطلاع رسانی کنم...فکر کنم ضرر نداره خوندنش تا یه کم دور و برمون رو بهتر ببینیم...

بنده یک مقدار کنجکاوم این اولاً... حدوداً فکر کنم سه سالی هست در این دفتر استادم(همان مشاور پایان نامه و همان استاد جان) که شرحش می آید رفت و آمد میکنم البته آنجا پایگاه مباحثه ماست و گوش شدن استاد جان به اراجیف بنده... او سه سال است آرام می‌نشیند و من با شور و حرارت از همه جا و همه کس و همه اتفاقات حرف می زنم و البته او بیشتر سکوت می‌کند و گوش می‌دهد تا من تخلیه حرف شوم و بعد از آن می‌رویم سر ادبیات و معولاً یک ساعتی هم از دنیای ادبیات و کتاب با هم حرف می‌زنیم البته هر دو ... جلساتی که من همیشه با کله به سراغش می‌روم... از این روی آن دفتر هم برای من تقدس دارد ... یک ساختمان 5 طبقه ما بین پیچ شمیران و بهار...  که طبقه همکف آن پاساژ مانند است و چندین مغازه دارد مثلاً کت و شلوار فروشی, تولیدی جوراب, گل مصنوعی فروشی, پست, عرضة انواع ساز و ادوات رقص و آواز و استغفرالله و این حرفها و ...

فکر کنید من کنجکاو سه سال از زندگیمون رو اینجا رفت و آمد داشتم و همه مغازه ها رو هم دیده بودم ...دو هفته پیش که اونجا رفته بودم یک نیرویی الیاسی من رو به طرف یک مغازه کشوند که دقیقاً هم روبروی در آسانسور بود...دیدم پشت در یک پارچه سبز نصب شده که تقریباً داخل مغازه رو پوشونده...یک جعبه‌های چوبی‌ای هم دم مغازش بود که توش پر از دعا و نیایش بود و بالای نوشته بود شک نکن بردار...پشت در نوشته شده بود...نروید من داخل هستم زنگ بزنید...خلاصه تمام وجودم شده بود که زنگ بزنم که آقای استاد به موبایل بنده زنگ صادر فرمودند که کجایی و ما هم با عجله آنجا رو ول کردیم و از آن دعاها برداشتیم و دویدیم بالا و البته چشم سمت چپمان همانطور آن ور را هی می‌نگریست...وقتی رفتم پیش استاد بعد از احوال‌پرسی همیشگی این بار رفتم سراغ آن مغازه:

من: آقای دکتر این همسایتون تازه اومده اینجا؟

استاد جان: همسایه... کدومشون؟

م: همون که پارچه سبز زده دم مغازه؟

ا: آهان...نه بابا اون که خیلی قدیمیه شاید قبل از همة ما.

م: پس چرا من ندیده بودمش؟

ا: خدا به چشمات شفا بده...یه پیرمره ...تنهاست... تو کار کتابهای وقفیه... میگن توی مغازش رخت می‌شوره پهن می‌کنه ... منم بیشتر نمی‌دونم... ولی تو پا نشی بری ها ...کسی شناخت ازش نداره

...

موقع خداحافظی در دلم نقشه کشیده بودم برم ببینم چه خبره اونجا که استاد در راه خداحافظی ما خودشان به قصد ترک دفتر ما رو همراهی کردند و کردند و کردند تا اینکه از جایگاه فضولی دورمان کردند و منم برنگشتم و عملیات رو به موقعی دیگر موکول کردم ...در این دو هفته یک گوشة فکرم شده بود...مدتیه یه طرح داستانی هم دربارة پیرمردهای تنها دارم که بیشتر دیدنش حریصم می‌کرد...

 

امروز موفق به رفتم مجدد به دفتر استاد شدم...برای نشان دادن کاری کیف سنگین لپ تاپم همراهم بود و همه وسایل دیگرم را نیز در همانجا جاسازی کردم...یک عادتی دارم فجیع که باید هی با این موبایل ور برم...در تاکسی هرچی گشتم نبود...به خانم کنار دستم گفتم: خانم موبایل دارید...انگار طوری سؤال کرده بودم که خانومه تصور کرد از بچه های اطلاعات شناسایی‌ام گفت: نه به خدا خانوم...گفتم می‌خواستم به موبایل خودم زنگ بزنم ببینم کجاست...در حین این حرفها یک جوان بامرام گوشی نون بربریش رو از صندلی جلویی تا جلوی دهنم آورد منم گرفتم و زنگیدم و دیدم بله در دسترس نیست این بار چندم بود این طوری گوشی رو گم و گور کرده بودم...خلاصه کنم از تاکسی که پیاده شدم پریدم تو ساختمون و بعدش آسانسور چشم چپه هم پرده سبزه رو می‌دید...بعد باز پریدم باور کنید پریدم تو دفتر و بعد روی تلفن استاد جان و با خیال راحت طی چند تماس فهمیدیم بله این بار گوشی توی راه‌پله‌های خونمون افتاده بوده و همسایه مهمتر بعد از پیدا کردن تحویل مادر محترم داده...با خیال راحت نشستیم و حدود دو ساعتی بیشتر از ارتباط ادبیات و فن‌آوری کامپیوتری هی حرف زدیم و بنده یک تنه چهار فنجان چای نوشیدم ... موقع رفتن شد این بار هم استاد داشت همراهی می‌کرد اما خوشبختانه راهش را زود به سمت پارکینگ برگرداندو جدی خداحافظی کرد و من هم به سمت خیابان این بار چشم راست می‌پایید چه خبره...تا دیدم استاد از چشمم پاک شد برگشتم به داخل پاساژ و یک راست رفتم سراغ اون مغازه...اول کمی از جاهای باز مغازه رو پاییدم ...توش پر از کتاب بود و من مریض جاهای پر از کتاب...دلم رو به دریا زدم و زنگ زدم...زنگش جیگری بود از این زنگ‌های قدیمیه خونه کلنگی‌ها... دو بار زدم کسی باز نکرد...کمی همه جا رو ورانداز کردم دیدم روی کاغذ کوچکی روی در نوشته... یه دور بزن بیست دقیقه دیگه میام...این یعنی اوج برقراری ارتباط با دیگران ...نه؟!...رفتم از مغازه روبروش که تو کار ساز و ... پرسیدم: آقا این همسایتون نیست؟ گفت: این پیرمرده رو می‌گی؟ الان میاد . اون همسایمون هم نیست... نمی‌بینی کارمون ضد همه...روزی صد بار مرگ ما رو از خدا می‌خواد...خلاصه تو همین گیر و دارها بودم که دیدم بله قهرمان قصة من کلید انداخته در مغازش رو باز کنه...از دور وراندازش کردم یه شلوار کوتاه پاش بود با یک دمپایی زرد با یک کلاه بافتنی اونم تو این هوا...قیافش هم خیلی شبیه به مهدی آذریزدی عزیز بود... بدون شک رفتم سراغش

گفتم: سلام.

گفت: سلام...چی می‌خوای...

در یک آن به ذهن رسید گفتم: می‌خوام کتاب وقف کنم...

گفت: خوب برو بکن.

گفتم: گفتن شما این کار رو می‌کنید.

گفت(بعد از چند لحظه نگاه کردن به من): بیا تو...(مثل ایناکه با مواد فروشها سرکار دارند)

رفتیم تو و اون در رو بست و منم راستش یه کم خودم رو جمع و جور کردم...دو سه تا کتابهای دعای مختلف آورد چید جلوم و گفت انتخاب کن...

گفتم: حاج آقا...حرفم رو قطع کرد گفت: هنوز پولش جور نشده...گفتم: پول چی؟گفت: مکه...گفتم: آقا...گفت: آقا نه حسن...

گفتم: حسن آقا... راستش من همینجوری اومدم تو مغازت...ولی شاید خیری توش بوده ...آخه ما روز 8/8/88 تو خونمون مولودی داریم به مناسبت تولد امام رضا نذر من بوده حالا بد نیست اونجا از کتابهای شما هم پخش کنیم...چقدر طول می‌کشه حاضر شه؟گفت: یک ساعت...

گفتم: چه خوب...پس من می‌شینم تا حاضر شه...راستی پولش چقدر می‌شه؟گفت: نیتت چیه برای کی می‌خوای وقف کنی؟گفتم: برای عزیزترین از دست رفته خانوادمون...مادربزرگم...

نگاهی به من کرد و انگار با من دوست شد...من رو با خودش به چند مغازه اون تر بیرون از پاساژ برد و اونجا توی قسمت چاپ با نظارت من متن اول کتاب رو نوشتیم و بعد چاپ شد و برگشتیم به داخل مغازه...من خیال راحت که موبایل ندارم که هی ور ور زنگ بخوره...انگار اومده بودم صفاسیتی..پیرمرد در حال چسباندن و صحافی و این حرفها بود و من داخل مغازه رو نگاه می‌کردم...

گفتم: شما همینجا زندگی می‌کنید. گفت: اون پشت...تنها...می‌دونی تنهایی یعنی چی...گفتم: می‌دونم...آخه منم تنها زندگی می‌کنم..باورش نشد...گفت: دوست داری پاشو یه دوری بزن تو مغازه...منم از خدا خواسته پاشدم و هما جا رو دیدم...گفتم چند سال اینجایید گفت از سال 1342...گفتم یعنی از سال 42 اینجا بوده گفت آره البته اینجا رو بازسازی کردن(البته دقت کنید این آقا طوری حرف می‌زد که من تمام جملاتش رو مجبور بودم مجدد سؤال کنم)...بند رخت مذکور رو هم دیدم که چند تکه‌ای رویش لباس بود...برگشتم و یکی از کتاب‌های کار شده رو برداشتم نگاه کنم که با اون وسیلة دستش کوبید روی دستم و گفت: بچه دست نزن خشک نشده...منم خندیدم و گذاشتم کتاب رو سرجاش...بالاخره کارش تموم شد و کتابها رو گذاشت توی کیسه...بعد بلند شد و یه دسته از اون دعاهاش که فرموده‌های حضرت علی بود گذاشت توی کیسه و گفت از این دعاها هم از طرف من بذار لای هر کتاب وقتی خواستی پخش کنی...این حرفش انگار مثل این بود که پاشو برو دیگه...منم خودم رو جمع و جور کردم تا پول کتاب ها رو حساب کنم که گفت: ...امروز خیلی به پول اینها احتیاج دارم اما می‌خوام اینها رو رایگان به تو بدم در عوض یک کار...یه کم ترسیدم...خیلی اولش...گفتم چی: گفت...من توی این دنیا هیچ کس رو ندارم...کارم اینه...دلم می‌خواد یکی بعد از مردنم مثل تو برام از این کتابها وقف کنه...می‌شه تو قبول کنی و این کار رو بکنی...اون زمان نفهمیدم درست یا غلط سخت یا آسون گفتم: مطمئن باش... حتماً...عین همین کتابها رو با همین تعداد ...هرچی ازش خواستم نگفت چقدر می‌شه منم  معادل قیمت پشت جلد کتاب‌ها پولش رو گذاشتم روی میزش و با یک دنیا بغض از اونجا اومدم بیرون...تنهایی...فکر کنم دردی بالاتر از اون نباشه...شما چی می‌گید...

 اما در ادامه... وقتی با چشمان خیس و یک بغل کتاب اومدم بیرون تصمیم گرفتم آژانس بگیرم تا خونه راحت بیام ولی انگار یادم رفته بود چه اقدام متهورانه‌ای انجام داده بودم...کیفم رو نگاه کردم و دیدم تنها 560 تومان ناقابل در دست دارم...پس اتوبوسهای بی آر تی رو ترجیح دادم و بالاخره به خانه رسیدم با دستی پر از کتاب و یک قول و فکر به تنهایی خودم و دیگران و چشمهای گردشدة پدر و مادرم با این عمل خیر ناغافلانه‍!

راستی منم شدم مستر بین و برای تنهایی‌هام یک عروسک خریدم...یعنی راستش هدیه مادرمه...

مانی (خواهرزاده 5 سالم) ازم پرسید: خانه اناس جان(یعنی خاله الناز جان؟) گفتم: بله. گفت:اسش چیه. یه کم فکر کردم و گفتم: توپولک.گفت: فامیلش چیه...یه کم بیشتر فکر کردم و گفتم: خب چون بچه خونه ماست معتمدی دیگه...گفت: آهان...توپولک معتمدی.      

 

 نگاه های شما(5)



چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ توسط  الی





و دوباره زندگی هست و دوباره خدا هست

به نام خدای خوبم

.:. چون خدا هست پس من هم پر جان هستم...(طبق قانون علیت).:.

الوعده وفا

بله بالاخره ۶ مهر از راه رسید... شاید چند وقت پیش فکر می کردم باید کارنامه سال دوم وبلاگ انگیزه های خاموشی ام را ارزیابی کنم اما... مهم نیست...اصلاً هیچ چیز در این دنیا مهم نیست ...حالا خیلی خوشحالم که اینجا رو دارم...

مطالب این وبلاگ درهمه ... یعنی فقط اختصاص به ادبیات و داستان و اینها نداره بلکه بیشتر درباره خودمه... پس بعدها ایرادی نباشه که بلد نیستی وبلاگ ادبی بنویسی از الان می گم که ادعاش رو ندارم... در واقع این وبلاگ احتمالاً برخی از روزنویس ها و نگاه ها و دردودلهای من رو شامل میشه اما از اونجا که یه بخشی از زندگی من ادبیات و داستانه این موارد را هم دربر داره...حالا نکات کلی :

۱. در گوشه سمت چپ وبلاگ  داستانهای من را خواهید یافت.

۲. هر موقعی که دل تنگم بخواهد حرفهایش را روی این صفحه می نویسد از هیچ حرف و حدیثی هم واهمه ندارد...فاصله خاصی هم بین نوشته ها نیست.

۳. من هم مثل هر نویسنده وبلاگ دیگری از نظرات خوشحال میشوم ولی نه هر نظری...منظورم از این نظرات که آفرین وبلاگ خوبی داری و کلیک کن ببین چه خبره و از این حرفها ولی گویا نمیشه جلوش رو گرفت...

۴. به روز شدن وبلاگ رو به کسی خبر نمی دهم ...راستش اصلاً حوصله این کار رو ندارم...

۵. چندان با نظر خصوصی ارتباط برقرار نمی کنم مگر درمواردی چون ...بگذریم ...

۶. مشکلی برایم ایجاد شده با پیوندها... در وبلاگ قبل در یک روز آغازین پاییزی دست به عملی انتحاری زدم...همه چیز رو پاک کردم... در اینجا فقط پیوندهای دوستان نزدیکتر آمده... شاید برخی از لینکها بدون قصد حذف شده بفرمایید در صورت مصلحت اضافه شود...

۷. در چند تا از وبلاگهای دوستان دیدم نویسنده زیر نظر پاسخ میدن منم می خوام همین کار رو کنم ...برای تنبلها به خصوص که حوصله ندارند برای جواب اسباب کشی کنند خیلی خوبه...شوخی کردم...به نظرم طرح جالبیه و منم در این کار مقلدی بیش نیستم...(جای شکلک ها: احساس بی هویتی و بی هنری) بنابراین نگاه از شما بازنگاه از من...

٧. حرف آخر ...وجودم لحظه ای دور از یاد خدا نیست...

 

 



دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸ توسط  الی