وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
نامه های الی*/1(شروعی با تو)

سلام...گله کردی که چرا از همه مینویسم غیر از تو ...چطور بگویم چرا؟ چطور بگویم نمی توانم...چطور بگویم که می‌ترسم... اما حالا دارم می نویسم بگو چه بگویم...  علاقه، محبت و عشق تعریفی ندارد که من برای کسی بنویسم... بنویسم آدم است ...بنویسم می‌فهمد...بنویسم...اینها کدامش نوشتنی است برای منی که مدتها به دنبال سایه اینها هم گشته بودم و پیدا نکردم...واقعاً گفتنی است؟....واقعاً شنیدنی است؟....واقعاً...

این مهم است که تو می توانی مرا خوشحال کنی با راحت‌ترین کارهای ممکن... حتی اگر تا ۲ بعد از نصف شب سرکارت باشی ...با من شوخی میکنند ...تو سر این شوخی را با اینها باز کردی همان روزی که میگویند روز عشق است و تو مسخره‌ترین و بزرگ ترین هدیه عالم را برایم فرستادی اونم با پیک و رویش نوشته بودی " از طرف ... ، دیشب گفتم چه میخواهی گفتی اصلا مهم نیست چی باشه فقط بزرگ باشه...حالا من برات بزرگترین چیزی را خریدم که دیشب ساعت 12 شب پیداش کردم "...به تو گفتم واقعاً فکر نکردی چطور این رو ببرم خونه... و وقتی با بدبختی از پله‌های دفتر پایین اومدم اونم آژانس گرفته بودم دیدم تو جلوی دری و توی ماشینت غش کردی از خواب و من با کلی دردسر راننده رو رد کردم و بعد با ناخنم به شیشه زدم و تو پریدی با لبخند...گفتی هرکی کادوی بزرگ می خره باید فکر حمل و نقلش هم باشه...

این مهم است که تو می‌توانی ساعت‌ها در کنارم باشی بدون اینکه به جسمم فکر کنی...این برایم مهم است...باور کن مهم ترین چیز ممکن است... تمام نگاهم به حرکات تو است و تو در عالم خودت هستی...آن روز یادت هست قرار بود کمکم کنی تا کار نیمه‌تمام پایان عید را به اتمام برسانم ...تو از ادبیات هیچ چی نمی‌دونی...خودت گفتی ولی پا به پایم خواندی...ساعت‌ها در کنار هم بودیم تنها...

اولین آرزوی سال 89 ات گفتی این بود که امسال دید من به زندگی عوض شود...به من مهلت بده و بگذار سال 89 فقط عاشق باشم...تو برای من گریه کردی و من این را فهمیدم حتی اگر دکتر بگوید از اتاق برو بیرون و ما رو تنها بذار...تو گریه کرده بودی...من رو نگاه نکردی وقتی از اتاق آمدی بیرون تا مبادا بغضت بترکد و دیگر راهی نداشته باشی برای جمع کردن خودت...همه منتظرین  هم فهمیده بودند و یادشان رفت تو را ...همه یه جوری به من نگاه کردند که فکر میکردند دکتر خبر یه تومور مغزی توی سر من رو بهت داده...عید امسال عید خوبی است باور کن حتی اگر تو از کله سحر صبح تا بوق سگ (به قول خودت) سر کار باشی...

هدیه عید تو بهترین بود برایم و این آهنگ شادمهر که میدونی صداش رو چقدر دوست دارم:

 آغوشتُ به غیر من به روی هیشکی وا نکن

من رو از این دلخوشی‌ها ، آرامشم جدا نکن

 

 *سال ۸۹ دوست داشتید نامه های الی را پیگیری کنید. ...



یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩ توسط  الی





عید ببری سال 89
سال نو مبارک

 

سال ۸۸ خوب و بدش بماند مهم این بود که من امروز سر سفره هفت سین خوشگلم از ته ته دل میخندیدم و خوشحال بودم...سر سفره گریه کردم ولی واقعاً اشک شوق بود...اشک شوق بود که بازم کنار عزیزترین هام بودم...همه سالم همه زنده همه شاد همه بی نگرانی عزیز دیگر...

دوم این هم تخم مرغ رنگی های سفره سال ۸۹ من که معمولا مهم ترین بخش سفره هفت سین هر سال منه... ۳ عدد تخم مرغ رنگی برای خانواده سه نفره من...اگر می بینید تخم مرغ ها مثلا سبیل داره بدونید که مثلاً اینها خانوم و آقا و دختر ببری هستند ...

 

نکته مهم ادبی: در سفره هفت سین امسال برای بالا بردن منطقه ای از سفره برای گذاشتن سبزه و قرآن چشم می انداختم در خانه برای وسیله ای پیدا نکردم تــــــــــــــــــــا اینکه چشمم افتاد به کتابخونه و چشمم به پهنای نفثه المصدور برخورد کرد برش داشتم و بعد از کلی بسته بندی کردن که خدای نکرده آسیب نخورد گذاشتمش زیر قرآن یادگار مکه ام که به هر حال محترم تر از نفثه است...

 

  نگاه های شما(11)



یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩ توسط  الی





خودتکانی با عطر بنفشه

 تقریبا نیمه اسفند شده...

در این مواقع بیش از هر زمان دیگه ای به خودم و به سالی که گذشت فکر می‌کنم....

دلم می‌خواد ارزیابی کنم ببینم واقعاً سال خوبی بود یا نه...

شاید امسال بیش از هر سال دیگه...

در واقع می‌تونم بگم یه خودتکونیه...

خب امسال برای من خاطرات خوب و بد زیادی داشت خیلی زیاد...

1. سفر:  تقریباً اوایل سال با یک سفر بسی دلچسب به خانه خدا آغاز شد... البته خاطرات بد اون سفر هم به دلیل همسفرم هنوز توی دلم مونده که ای کاش در این سفر همسفرم نبود...چون همه خاطرات سفرها از یاد  می‌‌رن غیر از این سفر که ممکنه برای بعضی‌ها فقط یک بار اتفاق بیافته...

 

2.  کابوس: بعد از اون  بدترین و تلخ‌ترین اتفاق زندگیم افتاد که خیلی زود جلوش رو گرفتم... اواسط یا شاید اواخر مرداد ماه زندگی جدیدی رو شروع کردم ...

 

3.    اسباب کشی:  وبلاگ قبلی رو کاملاً نوشته‌هاش رو پاک کردم و نقل مکان کردم اینجا...                                    

 

          4.  پایان نامه: در اولین اقدام یه لپ‌تاپ خریدم و تصمیم گرفتم بدون اینکه کامپیوترم رو روشن کنم تا بعضی خاطرات مثبت و منفی بیان جلوی چشمم شروع کنم به نگارش پایان نامه‌ای که فقط یک ماه تا مهلت نهاییش مونده بود...یک ماه با پایان‌نامه‌ام تقریباً زندگی شبانه‌روزی داشتم و طی یک رکورد جهانی (که بعدها فهمیدم چند نفری هم وضعیت مشابه با من رو داشتند) در عرض یک ماه به پایان رسید. 15 مهر امسال دفاع جانانه‌ و بسی سهل(حاضرین در جلسه شاهدند) کردیم و با نمره 20 قبول شدیم.

 

5.  بحران: پس از پایان این دوره بحران روحی عجیبی رو تجربه کردم...خیلی عجیب...تقریباً خواب بر چشمم حرام شده بود...چون وقتی می‌خوابیدم فکر می‌کردم وقتی بیدار بشم زندگیم مثل یکسال گذشته است...وقتی از خواب می‌پریدم و می‌دیدم من تنهام ...روی تخت خواب خودم...تنها...و آرام...آروم می‌شدم...این بحران بیش از مدتی طول نکشید و با کمک یک آقای دکتر عزیز حل و فصل شد.                              

 

6. جشن:  امسال 8/8/88 رو هم داشتیم...چه روز خوبی بود و چه مولودی جانانه‌ای داشتیم بسی خودمان و حاضرین کیفور شدند و هی می‌گفتند دوباره دوباره...مخصوصاً از کیسه‌های آجیل‌های مشکل‌گشا بسی استقبال شدیدی شد...

 

7.  مدرک: پس از آن مسئله مدرک گرفتن پیش آمد...بنده که از سیکل به بعد مدرکی نداشتم پا شدم از این در به اون در دنبال مدرکهام و بالاخره بعد از یک ماه مدرک فوق لیسانس گرفتم...

 

8.  ماشین: به کمک پدر عزیز و همراهی خانواده از طرف شرکت سایپا وسیله ایاب و ذهاب تهیه کردم...البته بنده هنوز بعد از طی مراحلی موفق به اخذ گواهینامه نشدم (یعنی دنبالش رو نگرفتم ها تصور نکنید بی هوشم)...و این هم یکی از همون افسوس های این سال زندگیم است...

 

بله همینه ماشین...تولید شرکت سایپا...باور نکردنیه؟ درسته...

9. درمان: مهمترین اتفاق زندگیم تحول چشمگیر روند درمان مادرم بود که بابتش هزاران هزار مرتبه خدا رو شکر می‌کنم...

 

10. مادرانه: خبرهای ریز و درشت دیگری نیز در این سال به من رسید از جمله ازدواج چندین و چند عدد از دوستام...مادر شدن 2 تا از دوستهای صمیمیم...نمی‌دونم درک می‌کنید این حرف رو یا نه آدم با بعضی‌ها سال‌های سال از زمانی که تازه اول دبیرستان بودی دوست باشی و حالا بعد از گذشت این همه سال ببینی که اون دوستت مادر شده ...و یک جینگل تپل و مپل خوشگل داره شیره وجودش رو می‌مکه حس خیلی خوبیه...

 

11.  نقش عشق هم در پایان این سال پر رنگ‌ و پر رنگ تر شد انگار...این عکس هم با اینکه کامپیوتریه خیلی باحال شرح حال منه... باقی بماند

 

 بله بالاخره سال گاوم تموم شد و داریم وارد ببری میشیم...همیشه مثل ببر در برابر مشکلات پر قدرت باشید ...

ببری ها

اگه تا سر سال به روز نکردم دوست دارم فقط برای من و برای خودتون و برای همه دعا کنید ...ان شاالله خدا همه مریض‌ها رو در سال جدید شفا بده... انقدر علم پیشرفت کنه که بتونه سبب درمان بیماری‌های صعب العلاج بشه... دوست دارم سال دیگه سال خوشبختی و عاقبت به خیری همه اونهایی باشه که مردم  ازشون راضین... البته می‌دونم که هر کار خدا حکمتی داره ... و آخر اینکه خیلی خوشحالم که ابتدای امسالم تا انتهاش تو زندگیم کلی اتفاق افتاد و مسیر زندگیم که رفتم بود ته یه چاه عمیق حالا برگشته به روزهای روشن و پرآینده خودش...

شما هم بفرمایید به خودتکانی...

 

 


 

بد نیست نگاهی هم بیندازیم به درگذشتگان ادبی سال ۸۸ و یادی از آنها بکنیم... بهاینجا هم سری بزنیم.

 

 نگاه های شما(26)



پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ توسط  الی