وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
سعدی و پایان نامه

نمی دونم بعد از مطلب قبلی و اینکه چهل روز از اون روز می گذره چی بگم از حالم یا...؟  از همه دوستان که در این مدت به من لطف داشتند بسی سپاس دارم. بسی بسی بسی... این مطلب بیشتر هر چیز ممکنه برای خودم جالب بشه... ببخشید اگه اینطوره... دیگه بدحالیه دیگه...

اگر از حال الانم بخوام بگم باید بگم گاهی این روزها انقدر تند و شلوغ می گذره که فقط می بینم ساعت شده ۴ صبح و من هنوز بیدارم(البته معمولا زودتر از ۱۱ صبح هم بیدار نمیشم) اونم بیشتر با زور مانی(به چند پست قبل مراجعه کنید). هر روز میاد می گه: اناس پاش بشو( یعنی الناز پاشو). من جوابش رو نمی دم می زنه رو دستم می گه: اناس به تو می گم پاش بشو. بعد ادای خروس رو درمیاره میگه: قوقولی قوقو. پرده اتاقم رو می زنه کنار. پلکم رو با دستش باز میکنه و میگه: نگا کن صبح شده. بعد من همواره جوابش رو نمی دم. می ره بیرون از اتاقم و به مامانم میگه: مامان شان، اناس پاش نمی شه، اناس بمرده( یعنی مامان جان، الناز پا نمیشه، الناز مرده). بعد من که دیگه تحمل این همه شیرین زبونی رو ندارم. از تختم می پرم پایین و می رم برای ماچ مالی آقا مانی...

پایان نامه دانشگاه و کارم...دلمشغولی های این روزهامه...

اول از پایان نامه بگم: هنوز یک صفحه هم کار نکردم! ابلاغیه رو به هم به زور دادند و گفتند که تا آخر شهریور باید دفاع کنی و بساطت رو از این دانشگاه بربچینی. اما ما همچنان بی خیال اوضاع و پشت گرم به چند نفر که در زمان اورژانسی به دادمان بشتابند.

دوم از کارم بگم: این روزها دلمشغولی اصلیم سعدی بود. یه کم لو بدم. سیمافیلم در ادامه ساخت سریالهاش مثل دکتر قریب و شیخ بهایی و جمشید کاشانی و ... قصد کرده زندگی سعدی رو هم سریال کنه... مسئولیت پژوهش و نگارش کار اولیه با مؤسسه ایه که من توش کار می کنم... اگه اشتباه نکنم حدود یک سال پیش کار تحقیق اولیه و ... شروع شد و من هم قرار بود دخالتی در کار نداشته باشم... اما چهار پنج ماه پیش حضرت استاد عزیزم گفتند که اگر بشود اندکی کار را سامان دهیم... من هم مثل همیشه با نیش باز پذیرفتم... آری من سردرد دارم برای کارهای سخت... واقعا سهل و ممتنع بود... در نگاه اول آسان و در عمق بسیار سخت... به من یک عالمه کار پژوهشی دادند که شاید خیلی هاش نه سر داشت و نه ته... من باید زندگی سعدی را می ساختم... فیلمنامه نردبانی بر آسمان را که داره ساخته میشه و زندگی غیاث الدین جمشید کاشانی رو خوندم تا با فضا آشنا شم... خلاصه الان که دارم اینا رو می نویسم بعد از چندین ماه کلنجار با این نوشته ها بالاخره زندگی پر فراز و نشیب سعدی را البته با شکل کاملا داستانی به روایت خودش از لحظه قبل از تولد تا مرگش در حدود ۳۰۰ صفحه نوشتم. ولی حالی داد ها!.... البته خدا کنه موقع ساخت خوب دربیاد چون زندگی سعدی مصادفه با حمله مغول... و در آوردن این صحنه ها خیلی سخته... و مورد دیگه اینکه سعدی پای نشستن یه جا رو نداشته ... همش مسافرت بوده و حالا خدا می دونه چی بشه... حیف که نمی تونم این داستان رو توی وبلاگ بذارم چون لو میره... شاید وقتی داشت سریال پخش میشد(شاید تا ده سال دیگه!) منم هر هفته زودتر داستان رو بذارم خوبه...! نه البته شوخی می کنم... ولی هرکی می خواد ته داستان رو بدونم خودم همه رو لو می دم...

 

* فیلم همیشه پای یک زن در میان است را بالاخره دیدم... چرا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ توسط  الی