وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
آن روزها رفتند...

اولین مهره ستون فقراتم به اندازه یک نارنگی شده... دستهام به شدت بدی تیر میکشند... قلبم هم گاه گاهی...رگهای عصبی پشت پلک راستم به شدت دارن اذیتم می کنن و البته پلکم هم تورم عجیبی داره... زانوی سمت راستم به شدت بدتری از همه موارد بالا درد داره... دکتر معتقد بود که داره غضروفهای زانوم تحلیل میره... خلاصه وضعیت به شدت خنده داری برام پیش اومده و البته شاید هم به شدت گریه دار...بیشتر از تمام این دردهای جسمانی یه عالمه زیاد درد روحی دارم که نمی دونم چرا هیچ چیزی آرومش نمی کنه... دستم رو بد جوری دارم روی کیبورد تند تند می زنم...  انقدر پر از بدی حالم که دلم می خواد خودم رو یه جایی خالی کنم... چند دقیقه پیش فشار خونم رو با این دستگاه لعنتی که از وقتی اومد توی خونمون شده برام آینه دق گرفتم ۸ روی ۵ بود... این یعنی خیلی پایین گویا ولی اصلا برام مهم نیست... حتی داستانی که بعد از مدتها تونسته بودم با وسواسهای جدیدم یک صفحش رو بنویسم و همین چند لحظه پیش نابودش کردم... شاید اگه آدمهای دور و برم نبودند خیلی دلم می خواست خودم رو هم نابود کنم... این روزها هیچی خوشحالم نمیکنه حتی مسافرت از نوع سرزمین وحی ...  این روزها فقط و فقط دوست دارم خدا کمکم کنه همین... این روزها حتی گوشی موبایلم هم داغون شده و ارتباطم با همه قطع تر از همیشه... این روزها مدتی میشه که به شدت از فضای داستان، فیلم، مجله، کتاب و هر چیزی که تصور کنید عاشقش بودم دور شدم... این روزها تعداد ایمیلهام از طرف دوستان داستان نویسم کم شده ... تعداد کامنتهام به حداقل رسیده... البته از قدیم گفتند هر رفتی یک آمدی داره و من هم مدتهاست که حوصله کامنت گذاشتن برای دوستام رو ندارم... این روزها فقط دراز کشیدن روی تختم و خواب دیدن های همیشگی آرومم می کنه... این روزها از آدمها دیگه زیاد خوشم نمیاد... وقتی می رم توی خیابون و می بینم همه دارن راه می رن و می خندن و من دارم قدرتم رو برای این کارها از دست می دم تا صبح حالت تهوع می گیرم... قرص های مولتی ویتامین و ویتامین ب و ث و غضروف سازم که روی تلویزیون اتاقم چیدم دست نخورده موندن... این روزها دارم اطرافیانم رو به شدت توی استرس میندازم و می دونم چقدر برای همه به خصوص برای مامانم بده... این روزها کارهام ناتموم موندند ... خیلی خوب پیش نمی رن و احتمالا همین چند وقت اخیر حقوقم رو هم از دست بدم... فقط یک کم دیگه به انتخاب واحد ترم جدید مونده و من هنوز حتی یک ورق درباره پایان نامه ام ننوشتم و نخوندم... این روزها تحقیق مثنوی سال پیشم هنوز ناتمامه و تحویل استاد ندادم... اما حالا به شدت تخلیه شدم... و در آخر ... آن روزها رفتند... آن روزهای سالم سرشار...



سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧ توسط  الی